رضا قليخان هدايت

1867

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا تا كيم از چرخ رسد آدرنگ * تا كى از اين گونهء چون بادرنگ خاكم كز خلق مرا نيست قدر * آبم كز بخت مرا نيست سنگ شب همه‌شب زار بگريم چو شمع * روز همه روز بنالم چو چنگ عيشى در انده تيره چو گل * طبعى در دانش روشن چو ژنگ در دل و در ديدهء من سال و ماه * آذر برزين بود و رود گنگ باشد پيوسته سپهر اى شگفت * با بد و با نيك به صلح و بجنگ تيغ جهانگيران زنگار خورد * آينهء حيزان صافى ز زنگ هين منشين بيهده مسعود سعد * بركش بر اسب قضا تنگ‌تنگ نىنى از عمر ندارى اميد * نىنى در دهر ندارى درنگ از پى يك نور مبين صد ظلام * وز پى يك نوش مخور صد شرنگ تات نپرسند همىباش گنگ * تات نخوانند همىباش لنگ سود چه از كوشش تو چون همى * روزى بىكوشش آيد به چنگ روزى بىروزى هرگز نماند * در دريا ماهى و در كوه رنگ اى كه مرا دشمن دارى همى * هست مرا فخر و ترا هست ننگ مردم هرگز نزيد بىحسود * دريا هرگز نبود بىنهنگ در ذكر فتوح سلطان گويد دو سعادت به يكى وقت فراز آمد تنگ * يكى از گردش سال و يكى از شورش جنگ مه نوروز دگرباره به ما روى نمود * قلعهء آگره آورد ملك‌زاده بچنگ كشورى بود نه قلعه همه پرمرد دلير * به هوا برشده و ساخته از آهن و سنگ پى او رفته در آنجا كه قرار ماهى * سر او برشده زانجا كه ثبات خرچنگ گرد او بيشه و كوه كشن و سبز چنانك * گذر باد و ره مار در آن ناخوش و تنگ اين‌چنين حصنى محمود جهاندار گرفت * به دليرى و شجاعت نه به مكر و نيرنگ برده زنجير به زنجير از آن قلعه قطار * همچنان راست كه بر روى هوا صفّ كلنگ